|
بسمه تعالی
قسمت چهارم :
موضوع :
فطرت
عنوان :
تاريخچه فلسفه اخلاق در غرب
فلسفه اخلاق در قرن ۵ قبل از ميلاد با سقراط آغاز شد. او ، خود را همچون يک پيامبر
دنيوی مأمور آگاه ساختن پيروانش ، در پذيرش انتقاد عقلانی اعتقادات و اعمال
خود می دانست.
اغلـب متفکـران يونان ، اخـلاق را با پزشـکی مقـايسـه می کردند و آن را به عنوان
(( هنر زيستن )) و (( مواظبت نفس )) توصيف می کردند.سقراط به
دنبال ايجاد حرکت فکری ميان مردم آتن بود و به آنها می فهماند که به دنبال علم و
دانايی باشند.
افلاطون – شاگرد سقراط - اعتقاد داشت که اصول اخلاقی از شناخت انسان نسبت به وجود خود و اطرافش
استنتاج می شود ؛ در واقع ، ديدگاه او ما بعد الطبيعی و معرفتی بود. افلاطون
اخلاق را بالاترين علم و به دست آوردن آن را سخت ترين کار
می دانست.
مسئوليت اخلاقی و اهميت و بها
دادن به اخلاق که بعدها در تفکر مسيحی اهميت شايانی يافت ، به طور غيرمستقيم توسط
افلاطون و بعد به نحو جدی تری – البته به طور ناقص – توسط ارسطو پايه_ گذاری شد.
اگر چه سقراط را پدر فلسفه اخلاق می نامند ؛ در واقع افلاطون يک فيلسوف اخلاقی
است که به خير اخلاقی ، فضيلت اخلاقی ، عالم مُثُل و مثال خير
۱
پرداخته است. او خطای عملی را مربوط به خطای عقلی می داند
؛ يعنی ، اگر کسی کار خطايی انجام دهد ؛ طرز فکر او خطا بوده و اشکال داشته است.
ارسـطو در تفـکر اخـلاقی خود به طبيعت گرايی می پردازد همه چيز را از ذات افراد
و منشأ اوليه آنها می داند و تا حدودی رنگ عقلی بودن را از فلسفه اخلاق جدا می کند.
در خلال ۲ هزار سال از زمان فوت ارسطو ( قرن چهارم قبل از ميلاد ) تا ظهور فلسفه
جديد در قرن هفدهم ميلادی ،
متفکران اخلاقی از اخلاق نظری (تئوری اخلاق ) به اخلاق
عملی گراييدند .
مکاتب اخلاقی يونان و روم مانند : رواقی گری ، اپيکوری و نوافلاطونی نوعی ارشاد
عقلانی بر جای نهادند که بيشتر به تعاليم دين شباهت داشت و راه را برای غلبه مسيحيت
باز کرد.
پيدايش فلسفه مسيحی که ترکيبی از افکار يونانی _ رومی با آيين يهود و عناصر دينی
ديگر در شرق ميانه است ، حوزه جديدی در تاريخ اخلاق به وجود آورد.
از قرن ۲ تا ۴ ميلادی ،
تفکر مسيحيت در حوزه اخلاق بر تمدن غرب سلطه يافت و
بر عليه دلايل عقلی و استناد و استفاده از عقل قيام کرد. پاسخ آن به سوالات
مردم به جای استدلالات عقلی وعده سعادت اخروی بود وبس.
قرون ۱۶ و ۱۷ ميلادی ، عصر زوال و از بين رفتن تفکر قرون وسطی است و
منتهی به آزادی تفکر ، رشد تجارت و صنعت ، کشف سرزمينهای تازه ، اصلاحات اجتماعی ،
پيداشدن حکومتهای قدرتمند دنيوی و اصول گرايی در رفتار فردی و تشکيلات اجتماعی شد.
ساختمان تفکر کليسای قرون وسطی خراب شد و پيوند دين و اخلاق محکم شد.
در قرن ۱۹ ميلادی ، تفکر اخلاقی زمينه ای شد برای مبارزه دو سنت اخلاقی رقيب
يکديگر : يکی ؛ اخلاق مبتنی بر اصالت نفع و ديگری ؛ اخلاق
بر مبنای اصالت معنی.
اصـالت نفع به دنبـال دفاع
از بهـره وری از فنـون و علـوم و صنـايع بود و
اصـالت معنی به بينش دينی می
پرداخت.
در اواخر قرن ۱۹ ميلادی اخلاق مبتنی بر
اصالت عمل شکل گرفت . در
اصالت عمل ؛ توجه ، از نظريات اخلاقی به عملکرد اخلاقی و استفاده از روش های صحيح
اخلاقی معطوف شد.
از اين دوران به بعد فيلسوفان نتوانستند به حقايق اخلاقی جامعی دست يابند و صرفا
به نحوی قانع کننده و با تعليماتی نسبتاً موثر استدلال می کردند که چه روشی در
زندگی و چه معيارهايی برای اخلاق ترجيح دارد. در اين قرن آنچه به اخلاق مربوط است ،
اصالت طبيعت
و
اصالت غير طبيعت است. در
ديدگاه اصالت طبيعت ؛ با تعريف خير و هر چه به آن وابسته است ، ارزشهـا را به
واقعيت ها منسـوب می کنند ؛ به عبـارت بهتر
، آنچه هست و وجود دارد ( واقعيت ) دارای ارزش است و آنچه
ارزشمند است ، خير و وابسته به خير است. ملاکهای ايشان عبارتند از : به کمال رساندن
تمايلات طبيعی که همان تفکر ارسطويی بود ، ارضای تمايلات ، توليد لذت برای حداکثر
افراد ، مفيد واقع شدن يا موثر بودن در پيشرفت تاريخی. اينها ، ارزشهای واقعی و خير
است که در طبيعت جاری است.
نظريات مبتنی بر اصالت غير طبيعت بر اين اصل تأکيد دارند که معنی اصطلاحات
اخلاقی بالاتر از واقعيت هايی است که احکام اخلاقی بر آنها متکی است و به جهان خارج
از طبيعت برمی گردد.
اين جهان ماوراء طبيعت است . پس هر چه اخلاقی و خير است به جهان ماوراء مربوط
است نه جهان طبيعت.
در قرن بيستم اصول فلسفه اخلاق ، بر ايجاد ارتباط ميان اصالت طبيعی و اصالت غير
طبيعی مبتنی است. در تئوری عدم اصالت شناسايی يا عدم شناخت گرايی ، اعتقاد در زمينه
عدم وجود شهود اخلاقی به اينکه گزاره های اخلاقی مويد واقعيت های اخلاقی نيستند
استوار است. در واقع آنچه در اين عقيده مورد نظر است ؛ عدم تطبيق احکام و ارزشهای
اخلاقی - که از جهان ماوراء طبيعت است- با آنچه در جهان واقعيت و موقعيت فعلی
انسانها است می باشد ؛ لذا ، به شناسايی و شناخت واقعی و شهود اخلاقی که امری
ماوراء طبيعی است نمی توان دست يافت. شناخت ، امری
معقول است و در جهان واقعيت درک اين امر ممکن نيست.
در کنار اين ديدگاه ، وجود ((
حس اخلاقی )) در انسان که منشأ افعال اخلاقی اوست و
باعث درک اصول و مفاهيم اخلاقی توسط ذهن انسان می شود ، اثبات شده است.
در اين تفکر انسانها ناخودآگاه دارای حس اخلاقی اند و توانايی درک مبانی و اصول
اخلاقی را دارند ؛ يعنی ، آنها در جهان واقعيت با ارزشهای اخلاقی زندگی می کنند که
اين ديدگاه کاملاً متناقض با ديدگاه قبلی است.
بنابراين ، در اروپای بعد از رنسانس تا قرن حاضر ، ديدگاههای گوناگونی درباره
اخلاق ، اصول و ارزشهای اخلاقی و مواردی اين چنينی وجود دارد ؛ ولی ، هيچکدام منکر اخلاق
نيستند. حتی اروپای عصر حاضر که مملو از ضد ارزشهای اخلاقی
می باشد _ در عمل _ به ارزشهای اخلاقی ، خصوصاً از نوع دينی آنها ، معتقد است.
۱. افلاطون در نظريه مُثُل معتقد است که تمام عالم ماده
در عالمی ماوراء ماده يک حقيقت _مانند و مثال آنچه در اين عالم است_ دارند؛ يعنی،
حقيقت هر موجودی در عالم ديگر به نام مثال آن موجود مادی وجود دارد. همـه خيـرات
نيز به مثـال خير و نيک مربوط می شوند . اگرچه افلاطون نام خدا را نمی آورد ؛ ولی،
مثال نيک و خير همان خداست. 
|