شب است و هوا در اوج ظلمت است. ماه
در آسمان نيست ؛ ولی ، ستارگان بدون نور افشانی ماه می درخشند. شهری کوچک که
قلبی بزرگ در آن می تپد ، در سکوت خواب فرو رفته است. گاهی ، عوعوی سگی يا ناله
شتری آرامش و خلوت شب را به هم می زند.
در خانه ای ساده و زيبا ، بانويی بر
سجاده عبادتش نشسته است و خدای ابراهيم ( عليه السلام ) را می پرستد. او در
تفکر است و به سپيدی کنگره های لبه سجاده اش خيره شده است : « همسرم ، محمد ،
در چه حالی است؟! آيا هنوز بر فراز کوه است ؟ ديروز که نزدش رفتم و قوت افطارش را
بردم ، حالی متغيّر داشت ! الان چگونه است؟ آيا اين آخرين
شبی است که از هم دوريم ؟! »
نفسِ بلندی آميخته با آهِ در گلو
به ياری او می آيد و سبد خاطرش را می تکاند. نگاهش را برمی دارد و به پنجره چوبی
چهارگوش منزلش می نگرد : « بهتر است فردا علی را به ديدارش بفرستم تا از حالش جويا
شود. ای وای از اين دل که نگران محمد است و او هم غرق در عبادت! امشب چه بلند است!
با آنکه شب بيست و هفتم ماه است ، گويا تازه آغاز ماه جديد است! ... »
در دور دست جغدی « کوکو » می زند و
ناله او به دل بانوی مکه چنگ می اندازد. چند فرسخ آن طرف تر کوهی بلند قامت و
استوار ايستاده است و چنان می درخشد که گويا چشمانش از دربرگرفتن عزيزی ، چون محمد
روشن است. کوه بر خود می بالد که مردی بزرگ را در خود جای داده است و از او در چلّه
نشينی هايش پذيرايی می کند. اگر چه مهتاب نيست ؛ ولی ، کوه روشن
و زيباست و چه پر ابهت!
نگاه خود را که به بالای کوه سُر بدهيم
، در گوشه ای از نوک کوه ، سنگی بزرگ را می بينيم که بر تخته سنگ های يک زاويه کوه
خم شده است و حفره ای مثلثی شکل را ايجاد کرده است که از درون آن طبقی از نور بيرون
می زند و فضای اطراف مکه را منور می سازد و اگر خوب گوش بدهيم ، صدای زمزمه
مردی را می شنويم که می لرزد و با بغضی فروشکسته می گويد : « پروردگارا ! مرا
بپذير! ای آفريننده هستی! خود را به من بنمای و مرا به خود نزديک کن! »
پس ، خداوند اراده می کند که به او
[ در عالم معنا ] رخ بنمايد!
مرد عابد مکه ، همان که قريش به
پاکدامنی
و
امانت داری
و
فضايل اخلاقی او می بالد و عبدالمطّلب از داشتن فرزندی چون او سر افراز است
، در ايامی از سال ، گوشه نشينی و عبادت را بر هر کاری ترجيح می دهد و امشب نيز يکی
از همين ايام و ليالی است.
احساس خوشی در خود می بيند. دلهره ،
حرارت ، تعريق فراوان ، لرزش ، بی تابی ، گويا قلبش از صفحه سينه اش بيرون می زند و
فضای اطراف او را می شکافد و پر می کشد تا فضای مکه ، نه بالاتر از آن ، تا اعماق
کهکشان ها ... .
اين حس ، همراه با اشعه هايی از نور
سپيد ، غار را پر می کند. او حس می کند در پس شعاع نور صدايی می پيچد ، با لحنی
آسمانی که گوش فلک را پر می کند.
فضای غار آکنده از اين صدا است.
به بيرون می نگرد. صدا ، فضای خارج
غار را هم پر کرده است. نگاهش را بر می گرداند و به ديوار غار خيره می شود. دانه
های درشت عرق صورتش را پوشانده و بدنش آکنده از خيسی عرق و عطر خوشايندی است که او
را دربرگرفته است.
صدا می گويد : « ای محمد ! بخوان! »
او مبهوت است : « من؟! بخوانم؟! من
که نمی توانم بخوانم! »
و دوباره : « ای محمد ! بخوان ! »
و او می شنود آيات سوره علق را.
متحيّر تر از پيش می ماند : « آيا اين آيات خطاب به من است؟! »
از غار بيرون می آيد. آسمان پر است
از نور ، عطر ، صدا و وجود مردی که دستهايش از مغرب تا مشرق را فرا گرفته است. وزش
نسيم سحرگاه بر تن خيس او ، مو را بر تنش راست می کند و لرزی سراپايش را می گيرد.
نمی داند چه کند؟! صدا او را دوباره می
خواند : « برو ! به ميان امت برو ! »
و او از کوه سرازير می شود.
..............
بانوی عابد مکه سجاده اش را با عطر مشک
عربی پر کرده است و چشمانش به در است ، گويا! منتظر است.
صدای سنگين پای مردی را می شنود که تا
کنون نشنيده است.
-
« کيست؟ »
-
« منم! محمد. »
در را باز می کند و بزرگ مرد مکه با
تمام قامتش به داخل خانه می افتد و چه سنگين و خسته ، خيس ، داغ و تشنه.
خديجه جرعه ای آب به او می رساند و او
را با رواندازی از پشم شتر می پيچد تا آرامشش برگردد.
محمد را رخوتی شيرين می گيرد و به
خديجه می گويد آنچه را که ديده است. او مشغول به گفتن است که صدا دوباره می آيد و
همان التهاب ، لرزش ، سنگينی ، نور ، عطر و جذبه ؛ پس ، صدا می گويد :
«