انگلیسی

بسمه تعالی

 

عيد مبعث رسول اکرم ، خاتم النبيين ، حضرت محمد مصطفی ( صلی ا... عليه و آله و سلم ) را به تمام پيروان آن حضرت تبريک و تهنيت عرض می نماييم.

 

        شب است و هوا در اوج ظلمت است. ماه در آسمان نيست ؛ ولی ، ستارگان بدون نور افشانی ماه می درخشند. شهری کوچک  که قلبی بزرگ در آن می تپد ، در سکوت خواب فرو رفته است. گاهی ، عوعوی سگی يا ناله شتری آرامش و خلوت شب را به هم می زند.

        در خانه ای ساده و زيبا ، بانويی بر سجاده عبادتش نشسته است و خدای ابراهيم ( عليه السلام ) را  می پرستد. او در  تفکر است  و به سپيدی کنگره های لبه سجاده اش خيره شده است : « همسرم ، محمد ، در چه حالی است؟! آيا هنوز بر فراز کوه است ؟ ديروز که نزدش رفتم و قوت افطارش را بردم ، حالی  متغيّر داشت ! الان  چگونه است؟ آيا  اين  آخرين شبی  است که از هم دوريم ؟! »

        نفسِ  بلندی آميخته با آهِ در گلو به ياری او می آيد و سبد خاطرش را می تکاند. نگاهش را برمی دارد و به پنجره چوبی چهارگوش منزلش می نگرد : « بهتر است فردا علی را به ديدارش بفرستم تا از حالش جويا شود. ای وای از اين دل که نگران محمد است و او هم غرق در عبادت! امشب چه بلند است! با آنکه شب بيست و هفتم ماه است ، گويا تازه آغاز ماه جديد است! ... »

        در دور دست جغدی « کوکو » می زند و ناله او به دل بانوی مکه چنگ می اندازد. چند فرسخ آن طرف تر کوهی بلند قامت و استوار ايستاده است و چنان می درخشد که گويا چشمانش از دربرگرفتن عزيزی ، چون محمد روشن است. کوه بر خود می بالد که مردی بزرگ را در خود جای داده است و از او در چلّه  نشينی هايش  پذيرايی می کند.  اگر چه مهتاب  نيست ؛ ولی ، کوه روشن و زيباست و چه پر ابهت!

        نگاه خود را که به بالای کوه سُر بدهيم ، در گوشه ای از نوک کوه ، سنگی بزرگ را می بينيم که بر تخته سنگ های يک زاويه کوه خم شده است و حفره ای مثلثی شکل را ايجاد کرده است که از درون آن طبقی از نور بيرون می زند و فضای اطراف مکه را منور می سازد و اگر خوب گوش بدهيم ، صدای  زمزمه مردی را می شنويم که می لرزد و با بغضی فروشکسته می گويد : « پروردگارا ! مرا بپذير! ای آفريننده هستی! خود را به من بنمای و مرا به خود نزديک کن! »

        پس ، خداوند اراده می کند که به او [ در عالم معنا ] رخ بنمايد!

        مرد عابد مکه ، همان که قريش به پاکدامنی و امانت داری و فضايل اخلاقی او می بالد و عبدالمطّلب از داشتن فرزندی چون او سر افراز است ، در ايامی از سال ، گوشه نشينی و عبادت را بر هر کاری ترجيح می دهد و امشب نيز يکی از همين ايام و ليالی است.

        احساس خوشی در خود می بيند. دلهره ، حرارت ، تعريق فراوان ، لرزش ، بی تابی ، گويا قلبش از صفحه سينه اش بيرون می زند و فضای اطراف او را می شکافد و پر می کشد تا فضای مکه ، نه بالاتر از آن ، تا اعماق کهکشان ها ... .

        اين حس ، همراه با اشعه هايی از نور سپيد ، غار را پر می کند. او حس می کند در پس شعاع نور صدايی می پيچد ، با لحنی آسمانی که گوش فلک را پر می کند.

        فضای غار آکنده از اين صدا است.

        به بيرون می نگرد. صدا ، فضای خارج غار را هم پر کرده است. نگاهش را بر می گرداند و به ديوار غار خيره می شود. دانه های درشت عرق صورتش را پوشانده و بدنش آکنده از خيسی عرق و عطر خوشايندی است که او را دربرگرفته است.

        صدا می گويد : « ای محمد ! بخوان! »

        او مبهوت است : « من؟! بخوانم؟! من که نمی توانم بخوانم! »

        و دوباره : « ای محمد ! بخوان ! »

        و او می شنود آيات سوره علق را. متحيّر تر از پيش می ماند : « آيا اين آيات خطاب به من است؟! »

        از غار بيرون می آيد. آسمان پر است از نور ، عطر ، صدا و وجود مردی که دستهايش از مغرب تا مشرق را فرا گرفته است. وزش نسيم سحرگاه بر تن خيس او ، مو را بر تنش راست می کند و لرزی سراپايش را می گيرد.

        نمی داند چه کند؟! صدا او را دوباره می خواند : « برو ! به ميان امت برو ! »

        و او از کوه سرازير می شود.

..............

        بانوی عابد مکه سجاده اش را با عطر مشک عربی پر کرده است و چشمانش به در است ، گويا! منتظر است.

        صدای سنگين پای مردی را می شنود که تا کنون نشنيده است.

        - « کيست؟ »

        - « منم! محمد. »

        در را باز می کند و بزرگ مرد مکه با تمام قامتش به داخل خانه می افتد و چه سنگين و خسته ، خيس ، داغ و تشنه.

        خديجه جرعه ای آب به او می رساند و او را با رواندازی از پشم شتر می پيچد تا آرامشش برگردد.

        محمد را رخوتی شيرين می گيرد و به خديجه می گويد آنچه را که ديده است. او مشغول به گفتن است که صدا دوباره می آيد و همان التهاب ، لرزش ، سنگينی ، نور ، عطر و جذبه ؛ پس ، صدا می گويد :

        « ای جامه به خود پيچيده! به پا خيز و انذار ده و پروردگارت را تکبير گوی! » ( سوره مدثر / آيات ۱ و ۲ و ۳ )

و اين آغاز تولد است و برانگيختنی که به آن مبعث می گويند.

 

جشن مبعث بر همگان مبارک باد!  

 

 

 

 

 

 

 

  مناسبتنامه معارف پرسش و پاسخ تماس با ما

کلیه حقوق این سایت محفوظ و متعلق به موسسه خیریه عسکرالمهدی (عج) می باشد.