جنگ پايان يافته و غوغايی است اينجا. بنی آدم آنچه منتهای پستی و رذالت است در اين
وادی به نمايش گزارده است. اجساد پاکان خدا بر زمين ، زنانشان مصيبت زده ، در کنار
هم و شياطين انسان نما شاد و خوشحال.
عمر سعد سر مبارک حسين ( عليه السلام ) را به خولی بن يزيد و حميد بن مسلم سپرده و
آنها را به نزد عبيدا... بن زياد روانه کرده است. به دنبال آن باقی سرها را نيز به
همراهی شمر بن ذی الجوشن و قيس بن اشعث و عمرو بن الحجاج برای ابن زياد فرستاده.
روز يازدهم محرم است.
وقت زوال ، عمر سعد بر
کشتگان خود نماز
می گزارد و به
خاک می سپاردشان ؛ حال آنکه
اهل بيت پيامبر ( صلی ا... عليه و آله و سلم ) را بر شتران بی جهاز سوار می کنند و
بر گردن علی پسر حسين – حضرت زين العابدين - ( عليه السلام ) غل و زنجير می نهند.
آيا اينان اسيران ترک و رومند؟ بنگر! آنها را از کنار قتلگاه عبور می دهند. صدا به
صيحه و نُدبه بلند می شود.گويا زمين و آسمان همه می گريند! براستی ، چه بر سر اين
اجساد خواهد آمد؟!
لشکر
عمر سعد از کربلا
خارج شد. جماعتی می آيند. آری قبيله بنی اسد! بر اجساد نماز
می گزارند. ايشان را دفن می کنند. برای بيشترشان مقبره بنا می کنند و مرغان سفيد
اينجا را طواف می دهند.
اينجا
نزديک کوفه
است و می گويند
ابن زياد سرهای
شهدا را پيش
روی اهل
بيت (عليهم
السلام) به سر نيزه ها نصب کرده است. اين ملعون قصد دارد سرها را پيشاپيش اهل بيت
(عليهم السلام) از دروازده ها وارد شهر کند و در کوچه و بازار بگرداند ، برای
ترساندن مردم! بنگريد که چگونه آدمی پست تر از حيوان می گردد؟!
کوفه ؛ شهر بديها ، خيانتها و شهر نفاق و دورويی هاست. در اينجا زينب ( سلام ا...
عليها ) سخن می گويد و لعن
می کند مردم
کوفه را. ام کلثوم
سخن می گويد.
فاطمه دختر
حسين ( عليه السلام ) سخن می گويد و مردم پاسخی ندارند. فقط می گريند!
وای که بر اين مصيبت تا ابد بايد بگريند.
دارالاماره کوفه مملو از جمعيت است. اهل بيت ( عليهم السلام ) وارد می شوند. ابن
زياد بسيار خوشحال می نماياند. دنيايش آباد گشته است و اکنون بايد خوشی نمايد ؛
اما ، دريغ که تا ابد لعن شده باقی می ماند! آخرت را به دنيا فروخت! آخرت ؛ عجب
لفظ عجيبی است. گويا تمام وجود آدمی را هماهنگ می سازد برای هدفی. زندگی می کنی
برای آن هدف. می ميری برای آن هدف. وجودت همه ترس می شود ، ترس از پاسخگويی! چگونه
پاسخ بايد داد؟ سرها را بايد پايين انداخت و چشم به زمين دوخت. تنها لطف اوست که
سرت را بلند می کند و چشمانت را پر فروغ.
شب شده است. سر حسين ( عليه السلام ) را در کوچه های کوفه می گردانند. دنيا برای
هميشه پيراهن عزا به تن کرده است. گويند ابن زياد نامه ای به يزيد نوشته است. شايد
در صدد است که ساير اهل بيت ( عليهم السلام ) را نيز به شهادت برساند ؛ اما ،يزيد
پاسخ گفته است که سرها را با اموال ايشان به شام فرست.
روز اول ماه صفر است.
سر مقدس حضرت امام حسين ( عليه السلام ) را وارد دمشق کردند. گويا عيد است اينجا!
اهل بيت ( عليهم السلام ) را با سرهای شهدا وارد مجلس يزيد نمودند. يزيد مجلسی
آراسته است و به زينت تمام بر تخت خويش نشسته است. صحبتها شد در مجلس يزيد. نوحه
ها خوانده شد و اشکها ريخته شد.
فرزند فاطمه حضرت زينب ( سلام ا... عليها ) چونان پدرش علی ( عليه السلام ) آنچنان
سخن گفت که اگر يزيد می دانست ؛ هرگز ، آنان را در حضور جمع به بارگاه خود نمی
آورد. اغلب مردم از کرده خود پشيمان گشته اند. اما ، افسوس سبويی است که شکسته و
آبی است که ريخته!
پس ، زينب ( سلام ا... عليها ) فرمود : « ای يزيد! آيا گمان می کنی که چون زمين و
آسمان را بر ما تنگ کردی و مارا شهر تا شهر مانند اسيران کوچ دادی ، از منزلت و
مکنت ما کاستی و بر حشمت و کرامت خود افزودی؟ »
در ادامه فرمود : « زود باشد که به پدران خود ملحق شوی و آرزو کنی که شل بودی و
گنگ بودی و نمی گفتی آنچه را که گفتی و نمی کردی آنچه را که کردی. » و دعا کرد :
« بار الها! بگير حق مارا و انتقام بکش از هر که با ما ستم کرد و نازل گردان غضب
خود را بر هر که خون ما را ريخت و حاميان ما را کشت. » و گفت و گفت و گفت ...
گويا يزيد از کرده خود پشيمان گشت ؛ ولی ، نه! او از شورش مردم ترسيد.
باز از دنيايش ترسيد نه از آخرتش
و فرمان داد که آنها را در خرابه ای جای دادند.
اين خرابه نه مانع گرماست و نه حافظ از سرما. اينجا کلبه احزانی ديگر است. اينجا
فقط صدای نوحه می آيد.
يزيد از ترس شورش مردم ، اهل بيت ( عليهم السلام ) را طلبيد. بديشان گفت که می
توانند با حرمت و کرامت در شام بمانند و يا با صحت و سلامت به مدينه بازگردند.
آنان خواستند که به مدينه بازگردند و براه افتادند ، به سرپرستی نعمان بن بشير و
او مراعات حال ايشان می کرد.
گويند در
روز چهلم
پس از واقعه کربلا ، جابر بن عبدا... انصاری به کربلا رفته است ؛ جهت زيارت قبر
مولايش امام حسين ( عليه السلام ). گويند از شدت اندوه بر روی قبر بيهوش گشته است.
گويند صحبتها کرده است با او. راز و نيازها!
و گويند در اربعين سال بعد ، اهل بيت ( عليهم السلام ) بر سر مزار شهيدان کربلا
حاضر گشته اند. نوحه خوانی و گريستن که شيوه زندگيشان گشته ، بسيار بر سر مزارها
کردند و چه بسيار زنان غائب در ميانشان. آنان که تاب نياورده اند بعد از کربلا و
آرميدند در بستر خاک.