منصب امامت بالاتر از نبوت است
«
و جَعَلنا ائِمَهً يهدونَ باَمرِنَا لَمَّا صَبَروا و کانوا باياتِنا يوقِنون : از
آنها ائمه ای قرار داديم که به امر ما هدايت می کنند به علت آنکه آنان صبر
کردند و قبلاً به آيات ما ايقان (يقين ) داشتند.
» ( سوره سجده / آيه ۲۴ )
بايد در اين آيه مبارکه بحث نمود که
مراد از امام چيست؟ و هدايت به امر خدا کدام است؟ و تعليل امامت به « صبروا » و
ايقان به آيات خدا چه ربطی به امامت دارد ؟
برای توضيح معنی امام می گوييم که
خداوند می فرمايد : «
و اِذ ابتَلی ابراهيمَ رَبُّهُ بکلماتٍ فَاَتَمَّهُنَّ قالَ اِنّی جاعِلُکَ لِلنّاس
اماماً ، قالَ وَ مِن ذُرِيّتی قالُ لا يَنالُ عهدِی الظّالمين : و ياد آور وقتی را
که خداوند ، ابراهيم را به امتحاناتی آزمايش نمود و او از عهده آنها به خوبی برآمده
، آنها را تام و تمام به جای آورد ؛ خداوند فرمود : حال! من تو را بر مردم امام
قرار دادم. ابراهيم ( عليه السلام ) پرسيد : آيا امامت را در ذريه من نيز قرار داده
ای ؟ خداوند خطاب نمود که عهد من به ستمکاران نخواهد رسيد. » (
سوره بقره / آيه ۱۲۴ )
امانتی را که خدا به ابراهيم ( عليه
السلام ) داد در زمان پيری آن حضرت بود ؛ چون ، طبق مدلول اين آيه بعد از عهده
برآمدن از امتحانات بود و مهم ترين امتحانات او داستان ذبح فرزندش اسماعيل ( عليه
السلام ) است و خداوند اسماعيل و اسحاق ( عليهما السلام ) را در سن پيری به آن حضرت
داد. «
الحمدُ للّه الّذی وَهَبَ لی علی الکِبَرِ اسماعيلَ و اسحاقَ اِنَّ ربی سميعُ
الدُّعا : حمد و ستايش اختصاص به خداوند دارد ، خدايي که در سن پيری به من اسماعيل
و اسحاق را بخشيد و به درستی که پروردگار من درخواست و دعای بندگان را می شنود.
» ( سوره ابراهيم / آيه ۴۱ )
پس ، از آنجا که هنگام اعطاء امامت
به آن حضرت ، ايشان تقاضای امامت را برای ذريه خود را کرده ؛ لذا ، اين اعطاء و
سوال در زمان وجود ذريّه که در سنين پيری بوده است ، واقع شده و قبل از داشتن ذريه
، با وجود يأس و نااميدی حضرت ابراهيم ( عليه السلام ) به علت کهولت سن ، اين سوال
و تقاضا از نقطه نظر ظاهر بيجاست.
در نتيجه ، تقاضا و سوالی که بر
امامت ذريه - در زمان اعطاء منصب امامت به حضرت ابراهيم (
عليه السلام ) - شده است ، در سنين پيری آن حضرت - که
خداوند به او اسماعيل و اسحاق ( عليهما السلام ) را
داده - اتفاق افتاده است.
بنابراين ؛ چنين استدلال می شود که
امامت حضرت ابراهيم ( عليه السلام ) بعد از نبوت ايشان و در سنين پيری آن حضرت بوده
است ، يعنی ؛
امامت غير از نبوت است ؛ بلکه مقامی عالی تر و والاتر از آن است.
روی همين اصل ، مراد از آيه «
انّی جاعلُکَ للنّاس اماماً : يعنی تو را مقتدايي قرار می دهم که افراد بشر به تو
اقتدا کنند و از گفتار و کردارت پيروی کنند.
» کيست و اين سوال مطرح می شود که امام کيست که مردم بايد در کارهای خود و گفتار
خود و سلوک خود و بالاخره در افکار و عقايد و اخلاق و ملکات خود از او تبعيت کنند؟
از همين جا برخی از مفسرين به
اشتباه افتاده و تصور کرده اند که مراد از امام در اين آيه شريفه همان معنای
نبوت است ؛ چون ، مردم به پيغمبر در دين خود اقتدا می کنند و اين آيه را شاهد
آورده اند : «
و ما اَرسَلنا مِن رسولٍ اِلاّ لِيُطاعَ باِذن الله : ما رسول نفرستاديم ، مگر بر
اين مقصود که خلق به امر خدا اطاعت او کنند.
» ( سوره نساء / آيه ۶۳ ) و اين توهم بيجايست ؛ زيرا ، اولاً : لفظ « اماماً » در
قول خدا : « انّی جاعلُکَ للنّاس اماماً » مفعول دوم « جاعلک » می باشد و چون جاعل
اسم فاعل است و اگر معنی ماضی داشته باشد ، عمل نمی کند و مفعول نمی گيرد ، مسلماً
به معنی حال و استقبال است ، يعنی ؛ ای ابراهيم! من از اين به بعد تو را امام قرار
می دهم و چون ابراهيم در زمان اين خطاب منصب نبوت را داشته است ، مسلماً امامت غير
از نبوت می باشد.
نبی کسی است که خدا از درونش به او
خبر می دهد و اين غيرمعنی امام است ؛ همچنين ، رسول کسی است که مأموريت برای تبليغ
دارد و لازمه آن اين نيست که مردم او را مقتدا بدانند و در ظاهر و باطن از او پيروی
کنند و کلام او را بشنوند و عمل کنند ؛ بنابراين ، معنی رسول نيز غير از معنی امام
است ؛ اما ، مطاع ، يعنی ؛ انسان به حيثی بوده باشدکه مردم مطيع او باشند. اين
لازمه نبوت و رسالت است و غير معنی امامت.
اما ، خليفه و وصی معنای نيابت
دارند نه امامت و رئيس نيز کسی را گويند که مصدر حکم باشد و لازمه او مطاع بودن
اوست و هيچ يک از اينها معنی امام نيست.
امام از ماده « امَّ يَؤُمُّ » و همان
طور که ذکر شد ،
مقتدا بودن است و امام مطلق کسی است که در تمام شئوون از سکون و حرکت
، خواب و بيداری ، ظاهر و باطن ، گفتار و کردار ، عمل و اخلاق ، عقيده
و ملکات ، همه و همه مردم بايد از او پيروی نموده و نگاه به او کرده طبق آثار
او از او تبعيت کنند ؛ لذا ، می بينيم در اين آيه مبارکه اين معنی برای امام بسيار
بجا و پسنديده است که خدا به حضرت ابراهيم ( عليه السلام ) بگويد : « ( پس از آن که
به مقام نبوت و رسالت يعنی به مقام تلقی وحی آسمانی و ابلاغ آن به افراد انسان
رسيده است ) حال! من تو را مقتدا قرار دادم که از هر جهت بايد از شئوون تو پيروی
کنند. »
اما ، اگر هر يک از آن معانی مذکور
را به جای امام بگذاريم ، معنی درست نمی شود و صحيح نيست بگوييم ( بعد از دارا بودن
مقام نبوت در رسالت ) انی جاعلُک نبياً او رسولاً او خليفهً او وصيّاً او رئيساً.
حال که اين مطلب روشن شد ، می رويم
در تفسير آيه مبارکه مطلع سخن. «
و جَعَلنا ائِمَهً يهدونَ باَمرِنَا لَمَّا صَبَروا و کانوا باياتِنا يوقِنون.
»
در اينجا ملاحظه می شود که با ائمه
يک صفتی را ملازم قرار داده است و آن
هدايت به امر الله
است.
در امامت بايد اولاً ؛ اصل هدايت
باشد ، ثانياً ؛ اين هدايت به امر الله بوده باشد ، يعنی ؛ امام کسی است که به امر
خدا مردم را هدايت کند و مراد از امر خدا همان است که حقيقتش را در اين آيه اشاره
فرموده است : «
انّما امرُهُ اِ ذا ارادَ شيئاً ان يقول له کن فيکونُ فسبحان الذی بيده ملکوتُ
کُلِّ شيئٍ و اليه تُرجَعونَ : اين است و غير از اين نيست که امر خدا آن است که
زمانی که اراده کند چيزی را ، به او می گويد هست شو ؛ پس ، هست می شود ، پس منزه
است و مقدس ، آن خدايي که ملکوت هر موجودی در دست اوست و بازگشت مردم به سوی او.
» ( سوره يس / آيه ۸۳ )
نيز در آيه : «
وَ ما اَمرُنا الا واحده کَلَمحٍ بالبصر : و نيست امر ما مگر يکی ، مانند چشم بر هم
گذاشتن. » ( سوره قمر / آيه۵۰ ) از اين آيات استفاده می شود که اولاً ؛ امر
خدا تعدّد ندارد ، يکی است و به علاوه زمانی ومکانی نيست و ثانياً ؛ امر او همان
اراده اوست که به مجرد اراده ؛ موجود ، لباس هستی و وجود بر تن می کند و آن همان
ملکوت هر موجود است. چون خدا بخواهد موجودی را ايجادکند به امر خود که همان ملکوت
آن موجود است ، آن را به وجود می آورد و معلوم است که
امر
همان جنبه ثبات است ، در مقابل
خلق
که جنبه تغيير و زوال و کون و فساد است.
« الا له الخلق و الامر تبارک الله
رب العالمين : آگاه باشيد که ملک آفرينش خاص خداست و حکم نافذ فرمان اوست که منزه و
بلند مرتبه و آفريننده عالميان است. » ( سوره اعراف/ آيه ۵۴ )
بنابراين ؛ موجودات دو وجهه دارند :
يک
وجهه خلقی که
همان تغيير و فساد و تدريج و حرکت در آنها مشهود است و يک
وجهه امری که در آن ثبوت و عدم تغيير خواهد بود. آن جنبه امری را
ملکوت گويند که حقيقت و واقعيت موجوات است و اين جنبه خلقی به آن قائم است و
با تغييرات و تبديلاتی که دراين جنبه مشهود است ، آن جنبه تغيير وتبديل پيدا نمی
کند.
هدايت موجودات به دست امام است
بنابراين ؛ ائمه که هدايت به
امر الله می کنند ، يعنی ؛ با ملکوت موجودات سروکار داشته و هر موجودی را از جنبه
امری او نه تنها ازجنبه خلقی او به سوی خدا هدايت می کنند و به
کمال خود می رساند.
قلب موجودات در دست امام است و از
نقطه نظر سيطره و احاطه بر قلب ، آنان رابه سوی خدا هدايت می کند.
پس ، امام
که مردم را به خدا هدايت می کند ، به امر ملکوتی که هميشه با آن موجود ملازم است
هدايت می کند و اين در حقيقت ولايتی است به حَسَب باطنی در ارواح و قلوب موجودات ،
نظير ولايتی که هريک از افراد بشر از راه باطن و قلبش نسبت به اعمال خود دارد ، اين
است معنی امام.
منبع :
امام شناسی / جلد اول / سيد محمد حسين حسينی تهرانی